یه روز خوب
سلام عزیزم
می خوام برات خاطره دیروز رو بگم (94/08/22) به شما خیلی خیلی خوش گذشت فکر نکنم هیچ روزی مثل دیروز شما خوشحال بوده باشی. صبح حدود ساعت 7.45 مامان داشت ظرفها رو می شست که شما دختر ناز اومدی تو آشپزخونه . مامان جون بغلت کرد و بوسیدت. بعد دو تایی دستو صورت شما رو شستیم و یه تخم مرغ خوشمزه که برات درست کرده بودم خوردیم و کیف لباسامون که از قبل اماده بود رو برداشتسم و دوتایی رفتیم پارک آبی آفتاب تا ساعت 13.15 اونجا بودیم و به شما ببر کوچولوی من خیلی خیلی خیلی خوش گذشت . دقیقا مثل یه ماهی تو آب بازی می کردی. از شب قبلش کله پاچه گذاشته بودم پخته بشه وقتی سفره رو انداختیم قبل از بابا جون شما شروع کردی به غذا خوردن و بعد از بابا جون تموم کردی. برای اولین بار که بدون اذیت یه عالمه غذا خوردی تا ساعت 4 بعدازظهر شیطونی کردی و بعد از اون تا ساعت 6 خوابیدی بعد از اون با بابا جون رفتیم پروما تا ساعت 12 شب اونجا بازی کردی نمی دونی چقدر بهت خوش گذشت و اینقدر بازی کردی که کلی پاهات درد می کرد و به محض اینکه رسیدیم خونه خوابت برد.خیلی دوست دارم عشق من


یه روز خوب 
